روزی ما دوباره كبوترهايمان را پيدا خواهيم كرد
و مهربانی دست زيبايی را خواهد گرفت.
روزی كه كمترين سرود
بوسه است
و هر انسان
برای هر انسان
برادری ست .
روزی كه ديگر درهای خانه شان را نمی بندند
قفل افسانه ايست
و قلب
برای زندگی بس است.
روزی كه معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرين حرف دنبال سخن نگردی .
روزی كه آهنگ هر حرف ، زندگی ست
تا من به خاطر آخرين شعر رنج جستجوی قافيه نبرم.
روزی كه هر حرف ترانه ايست
تا كمترين سرود بوسه باشد .
روزی كه تو بيايی ، برای هميشه بيايی
و مهربانی با زيبايی يكسان شود .
روزی كه ما دوباره برای كبوترهايمان دانه بريزيم...
و من آنروز را انتظار می كشم
حتی روزی
كه ديگر
نباشم .
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم تیر 1389 11:26 توسط shabzade
|
غزلک ، شکستنت کار کيه؟
به عزا نشستنت کار کيه ؟
عسلک ، نبينم افتادن تو
بگو پرپر شدنت کار کيه؟
نگو ديو قصه تو فنجون فالت افتاد
آسمون لهجه فيروزه رو ياد تو نداد
غزلک گريه نکن ،
گريه به چشمات نمی آد!
سنگ فيروزه ی اين رنگی به قاب کی شکست؟
زورق رهايی تو چه جوری به گل نشست؟
ای نگين از همه ستاره ها ، ستاره تر
راست بگو سنگ سقوط و کی به پرواز تو بست؟
نگو ديو قصه تو فنجون فالت افتاد
آسمون لهجه فيروزه رو ياد تو نداد
غزلک گريه نکن ،
گريه به چشمات نمی آد!
غزلک ، قشون قشون ستاره دنباله ی تو
همه شون عاشق بدبخت هزار ساله ی تو
پس کدوم گردنه بندی حرمت راه و شکست
که نمی رسه کسی به داد شب ناله ی تو
گلکم ، بهار بی تو ، مرگ پاييزی مونه
تن تنهايی مو ، گل زخم های تو می پوشونه
کاری از دست غزل بر نمی آد ، "آينه دار"
که حضورت غزل ها مو خط به خط می سوزونه!
شبدر پرپر از اقاقيا سر ، غزلک!
از غزل گريه ، به بغض من خودی تر ، غزلک !
دلکم ، حريق ابريشم اين رفاقت و
زير بارون غزل نداره باور ، غزلک!
جشن گل سوزان نذار عادت بشه ، عادت بشه
ريشه ی بيشه ، به دست تيشه بی حرمت بشه
وقتی هم صدايی ، اينجا يعنی "برپايی ی دار"
پس بذار تنهايی ما ، بين ما قسمت بشه !
ناخوشم ، ناخوش ناخوش ، بی خود اما خود تو!
داره من کم می شه از من ، می رسه تا خود تو!
کی برای شونه هات غزل می بافه جای شال ؟
جز من من ، کيه نزديک مث تن با خود تو؟
غزلک شکستنت کار من و ما که نبود
بغض تو ، گريه تو ، کار غزل ها که نبود
غزلک هر چی که هس ، بدجوری خوبی واسه من
هر چی بود شعرای من ، محض تماشا که نبود!
اگه تن پس می زنيم ، حرمت عشق و نشکنيم
اگه چاوش نشديم ، به شب شبيخون نزنيم
اگه من جفت تو نيس ، ترانه اندازه ی توست
تو شبای " بی کسی " ما همه دنبال " منيم "
غزلک ، يار اگه آوار تو شد ، گريه نکن!
اگه بر حق شدنت دار تو شد ، گريه نکن
اگه هر پنجره ديوار تو شد ، گريه نکن
يا پرستار اگه بيمار تو شد گريه نکن !
غزلک ، هر جا برم ترانه يعنی اسم تو !
خط هر منظره از جنس خط.ط جسم تو
ته هر کوچه ی بن بست غزل ، خونه ی تو
همه کس به اسم تو ، قصه ی ما طلسم تو !
+
نوشته شده در یکشنبه ششم تیر 1389 15:6 توسط shabzade
|
می تراود مهتاب
می درخشد شبتاب
نيست يکدم شکند خواب به چشم کس وليک
غم اين خفته چند
خواب در چشم ترم می شکند.
نگران با من استاده سحر
صبح می خواهد از من
کز مبارک دم او آورم اين قوم به جان باخته را بلکه خبر
در جگر ليکن خاری
از ره اين سفرم می شکند .

نازک آرای تن ساق گلی
که به جانش کشتم
و به جان دادمش آب
ای دريغا به برم می شکند.
دستها می سايم
تا دری بگشايم
بر عبث می پايم
که به در کس آيد
در و ديئار به هم ريخته شان
بر سرم می شکند.
می تراود مهتاب
می درخشد شبتاب
مانده پای آبله از راه دراز
بر دم دهکده مردی تنها
کوله بارش بر دوش
دست او بر در ، می گويد با خود :
غم اين خفته چند
خواب در چشم ترم می شکند.
+
نوشته شده در یکشنبه ششم تیر 1389 10:56 توسط shabzade
|
تو بارون که رفتی شبم زیر و رو شد
یه بغض شکسته رفیق گلوم شد
تو بارون که رفتی دل باغچه پژمرد
تمام وجودم توی آینه خط خورد
هنوز وقتی بارون تو کوچه می باره
دلم غصه داره دلم بی قراره
نه شب عاشقانه است نه رویا قشنگه
دلم بی تو خونه دلم بی تو تنگه
یه شب زیر بارون که چشمم به راهه
می بینم که کوچه پر نور ماهه
تو ماه منی که تو بارون رسیدی
امید منی تو شب نا امیدی

+
نوشته شده در سه شنبه یکم تیر 1389 10:54 توسط shabzade
|
بنماي رخ که باغ و گلستانم آرزوست
بگشاي لب که قند فراوانم آرزوست
اي آفتاب حسن برون آ دمي ز ابر
کان چهره ي مشعشع تابانم آرزوست
گفتي بناز بيش مرنجان مرا برو
آن گفتنت که بيش مرنجانم آرزوست
آن دفع گفتنت که برو شه به خانه نيست
آن ناز و باز تندي دربانم آرزوست
زين همرهان سست عناصر دلم گرفت
شير خدا و رستم دستانم آرزوست
زين خلق پر شکايت گريان شدم ملول
آن هاي و هوي و نعره ي مستانم آرزوست
والله که شهر بي تو مرا حبس ميشود
آوارگي کوه و بيابانم آرزوست
يک دست جام باده و يک دست زلف يار
رقصي چنين ميانه ي ميدانم آرزوست
دي شيخ با چراغ همي گشت گرد شهر
کز ديو و دل ملولم و انسانم آرزوست
والله که شهر بي تو مرا حبس ميشود
آوارگي کوه و بيابانم آرزوست
يک دست جام باده و يک دست ذلف يار
رقصي چنين ميانه ي ميدانم آرزوست
دي شيخ با چراغ همي گشت گرد شهر
کز ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفت آنکه يافت مينشود آنم آرزوست
گفت آن که يافت مي نشود آنم آرزوست
+
نوشته شده در سه شنبه یکم تیر 1389 10:49 توسط shabzade
|
چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهاییست
ببین مرگ مرا در خویش که مرگ من تماشاییست
مرا در اوج می خواهی؟ تماشا کن ، تماشا کن
دروغین بودم از دیروز مرا امروز حاشا کن
در این دنیا که حتی ابر نمی گرید به حال ما
همه از من گریزانند
تو هم بگذر از این تنها
فقط اسمی به جا مانده از آنچه بودم و هستم
دلم چون دفترم خالی ، قلم خشکیده در دستم
گره افتاده در کارم
به خود کرده گرفتارم
به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم؟
رفیقان یک به یک رفتند
مرا با خود رها کردند
همه خود درد من بودند ، گمان کردم که هم دردند
شگفتا از عزیزانی که هم آواز من بودند
به سوی اوج ویرانی پل پرواز من بودند
گره افتاده در کارم
به خود کرده گرفتارم
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم خرداد 1389 13:29 توسط shabzade
|
باز امشبم هوای یک شعر تازه دارم
با خود دوباره اینجا حرف نگفته دارم
هر چند ظاهر من در خنده است فراوان
در قلب خود هزاران راز نگفته دارم
قلبم غریق درد است این را کسی نداند
بگذار نام ماها دیوانه ای بماند
هیچ سود از گلایه نبود بدان تو این را
کاش آدمان بفهمند دنیا وفا ندارد
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم خرداد 1389 10:59 توسط shabzade
|
دروغین بر دلم گویم
که عشقی را نمی جویم
در این دنیای خود خواهی
چگونه حرف عشق گویم؟؟؟؟
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم خرداد 1389 10:57 توسط shabzade
|
کسی دیگر نمی کوبد در این خانه ی متروک ویران را
کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم
و من چون شمع میسوزم و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند
و من گریان و نالانم و من تنهای تنهایم
درون کلبه ی خاموش خویش اما
کسی حال من غمگین نمی پرسد
ومن دریای پر اشکم که توفانی به دل دارم
درون سینه ی پر جوش خویش اما
کسی حال من تنها نمی پرسد
و من چون تک درخت زرد پاییزم
که هر دم با نسیمی میشود برگی جدا از او
و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند
+
نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388 12:16 توسط shabzade
|
نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت
پرده ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت
کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد
خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت
درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد
آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت
خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد
که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت
رفت و از گریه ی توفانی ام اندیشه نکرد
چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت
بود ایا که ز دیوانه ی خود یاد کند
آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت
سایه آن چشم سیه با تو چه می گفت که دوش
عقل فریاد برآورد و به صحرا زد و رفت
+
نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388 12:13 توسط shabzade
|
خستهام از آرزوها، آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی، بالهای استعاری
لحظههای کاغذی را روز و شب تکرار کردن
خاطرات بایگانی، زندگیهای اداری
آفتاب زرد و غمگین، پلههای رو به پایین
سقفهای سرد و سنگین، آسمانهای اجاری
با نگاهی سرشکسته، چشمهایی پینهبسته
خسته از درهای بسته، خسته از چشمانتظاری
صندلیهای خمیده، میزهای صفکشیده
خندههای لب پریده، گریههای اختیاری
عصر جدولهای خالی، پارکهای این حوالی
پرسههای بیخیالی، صندلیهای خماری
سرنوشت روزها را روی هم سنجاق کردم
شنبههای بیپناهی، جمعههای بیقراری
عاقبت پروندهام را با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزی، باد خواهد برد باری
روی میز خالی من، صفحهی باز حوادث:
در ستون تسلیتها نامی از ما یادگاری
+
نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388 12:4 توسط shabzade
|
حال من دست خودم نیست، دیگه آروم نمیگیرم
دلم از کسی گرفته که میخوام براش بمیرم
بــــــــــــــــــــــاز، سرنوشت و انتهای آشنایی
بــــــــــــــــــــــاز، لحظه های غم انگیز جدایی
بــــــــــــــــــــــاز، لحظه های ناگزیر دل بریدن
بازم آخر راه و حس تلخ نرسیدن
پای دنیای تو موندم مثل عاشقای عالم
تا منو ببخشی آخر تا دلت بسوزه کم کم
مثل آینه روبرومه حس با تو بودن من
دارم از دست تو میرم ، عاشقی کن منو نشکن
بــــــــــــــــــــــاز، سرنوشت و انتهای آشنایی
بــــــــــــــــــــــاز، لحظه های غم انگیز جدایی
بــــــــــــــــــــــاز، لحظه های ناگزیر دل بریدن
بازم آخر راه و حس تلخ نرسیدن
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388 15:38 توسط shabzade
|
وقتی تو نیستی
نه هست های ما چونانکه بایدند نه بایدها...
مثل همیشه آخر حرفم
و حرف آخرم را با بغض می خورم
عمری است
لبخندهای لاغر خود را ذخیره می کنم:
باشد برای روز مبادا ...
اما
در صفحه ی تقویم روزی به نام روز مبادا نیست
آن روز هر چه باشد
روزی شبیه دیروز
روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای ماست
اما چه کسی می داند
شاید امروز روز مبادا باشد!
وقتی تو نیستی نه هست های ما چونان که بایدند نه بایدها...
هر روز بی تو روز مباداست!
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388 13:44 توسط shabzade
|
من صد خروسخوان سحر از دست داده ام
من یک بهار چشم تر از دست داده ام
پاییزوار برگ و بر از دست داده ام
من از درخت شعله ور سمت باد هم
گلبرگ های بیشتر از دست داده ام
با پای من که بسته... درختان! سفر کنید
سوگند می خورم: تبر از دست داده ام
دیروز راه همسفرم بود و باد نیز
خاکم به سر که همسفر از دست داده ام
بالای کوچه چشمه آب زلال را
دستم نمی رسد... «کمر» از دست داده ام
در پای دار گر تو شبی سر نهاده ای
من سال های سال سر از دست داده ام
یک وعده گر تو نان شب از دست داده ای
من صد خروسخوان سحر از دست داده ام
گفتی کمی به راست بچرخان که وا شود
دیریست تا «کلید» و «در» از دست داده ام
دل را که روی آینه ها آه می کشید
دلگیر نیستم اگر از دست داده ام-
سنگم نمی زنند... از این دلخورم فقط
چون هرچه داشتم ثمر... از دست داده ام
این رود خشک غرق شنا می کند مرا
حالا که چشم های تر از دست داده ام
پرواز می کنند غزل ها یکی یکی
این روزها که بال و پر از دست داده ام
+
نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388 12:28 توسط shabzade
|
به همین سادگی رفتی بی خداحافظ عزیزم * سهم توشد روز تازه سهم من اشک تا بریزم
به همین سادگی کم شد عمر گل بوته تو دستم * گله از تو نیست میدونم خودم اینو از تو خواستم
به جون ستاره ها تو عزیز تر از چشامی * هرجا هستی خوب و خوش باش تا ابد بغض صدامی
تو رو محض لحظه هامون نشه باورت یه وقتی * که دوست ندارم اینو به خدا گفتم به سختی
من اگه دوست نداشتم پای غمهات نمی موندم * واست این همه ترانه از ته دل نمی خونم
اگه گفتم برو خوبم واسه این بود که می دیدم * داری آب می شی می میری اینو از همه شنیدم
دارم از دوریت می میرم تا کنار من نسوزی * از دلم نمیری عمرم نفسامی که هنوزی
تو رو محض خیره هامون که نفس نفس خدا شد * از همون لحظه که رفتی روحم از بدن جدا شد
تو که تنها نمی مونی من تنها رو دعا کن * خاطراتمو نگه دار اما دستامو رها کن
دستتو اول عشقه بسپارش به آخرین زن* زنی که پشت یه دیوار واسه چشمات گریه می کرد
گریه میکرد...گریه می کرد...گریه میکرد... .
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388 10:4 توسط shabzade
|
خدا به کودک آموخت وقتی بدنیا آمد گریه کند
کودک هر چه بزرگتر می شد، خدا بار غمش را زیادتر می کرد
تا گریستنی را که روز اول آموخته بود، از یاد نبرد
خدا به او آموخت که در دنیا
باید بشکند و گریه کند
باید بسوزد و گریه کند
و زمانی که اشکهایش خشک شد ، بخندد !!!!!
یعنی هیچگاه ...
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388 16:31 توسط shabzade
|

از خانه بیرون می زنم اما کجا امشب
شاید تو می خواهی مرا در کوچه ها امشب
پشت ستون سایه ها روی درخت شب
می جویم اما نیستی در هیچ جا امشب
می دانم آری نیستی اما نمی دانم
بیهوده می گردم بدنبالت، چرا امشب؟
هر شب تو را بی جستجو می یافتم اما
نگذاشت بی خوابی بدست آرم تو را امشب
ها ... سایه ای دیدم شبیهت نیست اما حیف
ای کاش می دیدم به چشمانم خطا امشب
هر شب صدای پای تو می آمد از هر چیز
حتی ز برگی هم نمی آید صدا امشب
امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه
بشکن قرق را ماه من بیرون بیا امشب
گشتم تمام کوچه ها را، یک نفس هم نیست
شاید که بخشیدند دنیا را به ما امشب
طاقت نمی آرم، تو که می دانی از دیشب
باید چه رنجی برده باشم بی تو تا امشب
ای ماجرای شعر و شبهای جنون من
آخر چگونه سرکنم بی ماجرا امشب
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 5:58 توسط shabzade
|

چه کسی باور کرد که دل سرد مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد
با که گویم غم هجران تو را
هوس زلف پریشان تورا
عمر من در شرف پاییز است
من چو یک شاخه ي خشک
آخرین برگ بر این شاخه تویی
من بدان امیدم
که بهاری دگر از راه رسد
آخرین برگ مرا
باد پاییز نبرد
آه….وزش باد چه خوف انگیز است
چه کسی باور کرد
اشک جاری شده از دیده ي من
چشمه اش آن نفس گرم تو بود
طپش تند دلم
حاصل لمس تن نرم تو بود
چه کسی باور کرد
که من از عشق تو سرشار شدم
مانده بودم همه خواب
تا که با لمس تن گرم تو بیدار شدم
تو همه بود منی
تو در این کوره ره خلوت عمر
همه مقصود منی
چه کسی باورکرد
که تو معبود منی...
+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387 1:15 توسط shabzade
|
ز فرط گريه باران مي چکد از دستم اين شب ها
يکي دستم بگيرد، مست مست مستم اين شب ها
غزل مي خوانم و سجاده ام پر مي کشد با من
نمي خوابند يک شب عرشيان از دستم اين شب ها
خدا را شکر سوزي هست، آهي هست، اشکي هست
همين که قطره اشکي هست يعني هستم اين شب ها
به جاي خون به رگ هايم کبوتر مي پرد تا صبح
تشهد نامه مي بندد به بال دستم اين شب ها
دلي برداشتم با تکه ابري از نگاه خود
به پابوس قيامت بار خود را بستم اين شب ها
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387 18:54 توسط shabzade
|
نیلوفری ترین گل مرداب ..... با توام
جا مانده در من از گذر خواب ..... با توام
می پوسم از خیال خزان ، در مسیر باد
ای غرق در طراوت مهتاب ..... با توام
بس التهاب از نگهت در دلم پدید
می سوزد از فراقت آفتاب ..... با توام
آتش گرفته بال و پرم ، سوختم ، بیا
ای هم ترانه با نفس آب ..... با توام
هرم کویر ، تشنگی ام بر لبان تو
پای برهنه ،در پی سراب ..... با توام
جادو گر تمام غزلها ............تو با منی!
مسحور توست این دل بی تاب.....با توام
پوسید استخوانم و جانم تمام شد
ای شاه بیت هر غزل ناب ..... با توام
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387 17:15 توسط shabzade
|

از فاصله اي دورتر از چشمه نور
يك شب تو به من رسيدي اي سنگ صبور
با پلك دلم نفس كشيدي ... گفتي
آهسته تر از كوچه بزن خط عبور
رقصيد ميان چشم ما اشكي و بعد
لغزيد به روي گونه از جام بلور
شعر دل تنگم چو كتابي ست... بخوان
بر هر ورقش خودت بزن دست مرور
با من نه غريبه اي كه نزديكترين
يك سادگي سبز ... بي حس غرور
رفتي تو، دوباره آمدي ... يادم هست
از بابت ماندنت شدي ((سنگ صبور))!
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387 11:59 توسط shabzade
|
امشب به قصه دل من گوش ميكني
فردا مرا چو قصه فراموش ميكني
اين دٌر هميشه در صدف روزگار نيست
ميگويمت ولي تو كجا گوش ميكني !
دستم نميرسد كه در آغوش گيرمت
اي ماه با كه دست در آغوش مي كني؟
در ساغر تو چيست كه با جرعه نخست
هشيار و مست را همه مدهوش ميكني
گر گوش ميكني سخني خوش بگويمت
بهتر ز گوهري كه تو در گوش ميكني
جام جهان ز خون دل عاشقان پر است
حرمت نگاه دار اگرش نوش ميكني
سايه چو شمع شعله در افكنده ايي به جمع
زين داستان كه با لب خاموش ميكني
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 13:36 توسط shabzade
|
نام من زنداني است
نمره ام واي ولي يادم نيست
جرمم انگار كه لرزيدن بود
ديدن و رنج نرنجيدن بود
دادگاهم فرداست
قاضيم شاعره اي بيمار است كه نخستين غزل شعر خودش يادش نيست
دادگاهم فرداست و وكيلم انگار حكم آزادي مشروط مرا خواهد خواست
واي فردا چه كنم اگر اين عفو سياه حكم قاضي باشد؟
آه من سنگ سياه كف سلولم را
دوست دارم به خدا
و همين مرمر زيباي حيات زندان
كه هميشه خيس است و هميشه زيباست
من چه خوشبخت و چه مسرور اسيري هستم كه د لم لاي همين ميله زندان بند است
آه اين تير حسار باريك چه تماشا دارد چه بلند است خدا
چه عزيز است برايم زندان
و چه نيكو مي شد
اگر اين قاضي پير
لطف در حق من خسته كند و برايم فردا حكم يك حبس ابد را ببرد
به حقيقت به مرام
به هر آن چيز كه در عمق وجود جاريست
و به گيرايي چشمان تو سوگند كه من در حسار تب مژگان تو گير افتادم
پشت اين ميله زندان بلند
سالها مي شود اينك كه اسير افتادم
آه من عاشق و زنداني چشمان توام
و تو زندانبانم
به نگاهت سوگند
كه از اين ساحت زندان سياه مرهانم هرگز
مرهانم هرگز!
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 13:23 توسط shabzade
|
براي چشم خاموشت بميرم
كنار چشمه نوشت بميرم
نمي خواهم درآغوشت بگيرم
كه ميخواهم در آغوشت بميرم
تو را از هر گلي بو مي كنم من
كه مستت گشته ، مدهوشت بميرم
كجايي يوسف گمگشته من
كه من از عطر تن پوشت بميرم
بميرم من كه يك دنيا غريبي
نشسته بر سر دوشت بميرم
نمي دانم كه سوداي سفر را
چه كس خواندست در گوشت بميرم
بگو سوي كدامين راه رفتي
كه جاي پاي پاپوشت بميرم
لبت جان من است و جان به لب كن
مرا تا از لب نوشت بميرم
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 13:6 توسط shabzade
|
امشب تو عاشق من رويا شكسته باش
امشب نواي قصه عاشق تو سازكن
هر شب تو ناز كردي و من هم كشيده ام
امشب، تو پيش درگه رازم، نياز كن
فرهاد شو كه عشوه شيرين كنم تو را
آميخته چشم من زتو اين فن دلنشين
امشب بيا كنار من اي دلنواز من
بر گور سرد و كهنه احساس من نشين
جايم نشين و رنج دلم را نظاره كن
شايد به حال زار دل ما خبر شوي
پربسته مرغ بي پروبالم به شام تار
شايد شب سياه غمم را، سحر شوي
آتش بيگرد آن دل سنگت به آتشي
كان سالهاست، به جان و دل ما فتاده است
شرمت شود ز سوزش آن داغ آتشين
كان چشم هاي تيره به جانم نهاده است
زيباي من! جفا ز عزيزان كشيده اي؟
امشب بيا تو، سيل سرشكي روانه كن
جانا شراب خون دل خود، چشيده اي؟
امشب بيا تو مستي و عيش شبانه كن
امشب چنان هميشه دلم بيقرار تو است
قربان عشوه هاي تو و خنده هاي تو
جاي خودت نشين شه چشمان سياه من
چشمان بي ستاره من، جاي پاي تو
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 13:0 توسط shabzade
|
خانه ام ديگر برايم جاي امن خواب نيست
من تو را ميخواهم اي از نسل باد در به در
با تو من آشفتگي را دوست ميدارم بيا
اي ز طوفان هاي ذهن خسته ام آشفته تر
من سر و سامان نميخواهم مرا هم با خودت
تا در دروازه هاي شهر بي سامان ببر
با تو من ابرم بيا چون باد در جانم بپيچ
تا كه بشتابم از اين صحرا به صحرايي دگر
خانمانم را نميخواهم حلال ديگران
با تو راهي مي شوم روزي از اينجا بي خبر
بعد از اين بايد ببيني شوق چشمان مرا
مي چكد از چشم من ذوق هواي اين سفر
كوله باري بر نميدارم از اين ويران سرا
مهربان عشق سبكبالم ! مرا با خود ببر
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 12:49 توسط shabzade
|
من در شبی که زنجره ها نيز خفته اند
تنها ترين صدای جهانم که هيچگاه
از هيچ سو به هيچ صدايی نمی رسم
من در سکوت يخ زده اين شب سياه
تنها ترين صدايم و تنهاترين کسم
تنهاتر از خدا
در کار آفرينش مستانه جهان
تنهاتر از صدای دعای ستاره ها
در امتداد دست درختان بی زبان
تنهاتر از سرود سحرگاهی نسيم
در شهر خفتگان...
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 11:15 توسط shabzade
|
سکوت نه از بي صداييست
نفس هست و حرف هم
ناگفته ها و گفته شده ها، شنيده ها و نشنيده ها
سکوت از نبودن بغض نيست
از بي دردي نيست
سکوت از عادت نيست
از روزمرگي و فراموش شدگي
از خواب و رخوت و بي حوصلگي
از دلتنگي
سکوت از فريادهاي در گلو مانده است
و نعره هايي که هيچ وقت شنيده نشد
همه چيز هست و گوشي نيست براي شنيدن
جز سکوتي که گاه و بيگاه همدم فريادهايي است
که بي خبر و ناخواسته از روزهايي دور ميايد
از دلتنگيهايي که فراموش شده
نه انگار.... باز هم حرفي نيست
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 11:2 توسط shabzade
|

در شبي سياه مانده ام به راه
با تني در هم شكسته مي خواهم ترا
با قلبي به خون نشسته
رفتي و باور نكردي اين به خاك افتادنم را
در سكوتي سرد و غمگين اين چنين جان دادنم را
لحظه هاي با تو بودن لحظه پرواز من شد
هق هق شب گريه هايم آخرين آواز من شد
با تو بودن ، از تو گفتن ، لحظه ميلاد من بود
بغض تلخ ناله هايم آخرين فرياد من شد
اي كه شور بودنم را بوده اي تنها بهانه
بعد تو من بودم و من، در سكوت سرد خانه
بعد تو در قاب كهنه، عكس تو غمخوار من شد
بعد تو من بودم و من، در سكوت سرد خانه
بعد تو من بودم و اين گريه شبانه، در شبي سياه
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 10:57 توسط shabzade
|
امان از دلتنگیهای بی شعر و بی دیوانگیِ تو
بی سبب نیست لب به حرف که می گشایی
دلتنگ شعر می شوم
چشمانت همان موسیقی زیبای قدیمی را می نوازد هربار
لبت اما خاموش ِترانه است
با من بگو!
مهربان من!
عسل ِکندوی ِقلب ِبزرگ تورا
کدام مهِ کدام جنگل ِ کدامین سرزمین، به تراوش می کشاند؟
خستگی ات را کدام پل ِکدام رودِ کدام شهر جنوبی
از تنت بیرون می کند؟
با من بگو!
کدام پیچ ِکدام ِجاده بر بلندای کدامین رشته کوه
تو را به نفرینِ ِبرآمدن خورشید از مشرق می نشاند؟
کدام جاده ؟!...
وسیمهای کدام گیتارو کلیدهای کدام ساز
کوک می کند شعرهای تو را؟
خوب ِ من!
خوب ِ خستۀ من!
آن اندازه در تو آمیخته ام ؛
که لب فرو ببندم و نیایم و نباشم ،
اگر لبریز شدنت از آرامش
طلب کند خاموشی و نیامدن و نبودنم را.
یادم هست
چه بی شمار بیراهه ها که به لطف ِروزنۀ سرانگشتان تو
بر من راه شد؛
یادت هست
که می گذرم از خویش اگر که این گذر
راه ِ پایان ِآشفتگی های تو باشد.
وسعت تمام گذشتن ها!
با من بگو!
تنها با من بگو!
کدام مسیر، کدام راه
تورا به شوروعشق وشاعرانگی باز می رساند؟
و کدام باران، زیرکدام چتر، درکدامین کوچه
تورا به عصیان ِعشق وامیدارد؟
با من بگو!
خالقِ ِهزارقصۀ هزاربوتۀ هزارجنگل ِمه آلود!
بگو! تا ریشه کن کنم بوته های توت فرنگی وحشی را
اگر که با همۀ سرخی ِدلدادگی
می خراشند دستانت را هنگام ِعبور.
با من حرف بزن!
تا بیافرینم بهترین کدام را
برای تو.
که در من
معجزۀ آفریدن را
تو خلق کرده ای
تنها تو ...!
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387 14:58 توسط shabzade
|